اراد و اندیااراد و اندیا، تا این لحظه: 11 سال و 7 ماه و 21 روز سن داره
، تا این لحظه: 11 سال و 7 ماه و 21 روز سن داره
اراد و اندیااراد و اندیا، تا این لحظه: 11 سال و 7 ماه و 21 روز سن داره
اراد و اندیااراد و اندیا، تا این لحظه: 11 سال و 7 ماه و 21 روز سن داره

اراد واندیا فرشته های مامان و بابا

روز جشن

این روزها سرگرم مراسم جشن شما بودیم قرار بود بعداز عید نوروز باشه که تصمیم عوض شد. مامان پریسا همراه شما اومده که چند روزی خونه بابارضا بمونه من هم که چون عمو مصطفی شهرستان و اخر هفته میاد خونه بابا رضا هستم. شبها اصلا نمیذارید بخوابیم مشکل کولیک دارید و مدام باید تو بغل بچرخونیمتون از طرف دیگه مامان پریسا کارت دعوتی برای جشن شما انتخاب کرده که خیلی وقت گیره بابا رضا و مامان پرگل والبته خود مامان پریسا خیلی زحمت کشیدن یه کم هم دنیا (دخترعموم) ولی متاسفانه بازهم انقدر مشغله بود یادمون رفت موقع انجام این کارها که حسابی خونه رو به هم ریخته بود عکس بگیریم. روز 28 اسفندماه در شهربازی رنگین کمان, تالار زعفران جشن شما برگزار شد که بازهم انقد...
28 اسفند 1393

عطرنفس های شما

غنچه های نازم بالاخره شما وارد خونه خودتون شدید و عطر نفس های شما فضارو پرکرده هر روز بستگان برای تبریک ومیومدن ومارو در این شادی همراهی میکردند. راستی از همین حالا مشخصه که اراد شبیه بابا سجادش ولی اندیا هنوز خیلی مشخص نیست البته با توجه به ریز نقش بودنش احتمالا شبیه مامان پریساست چون ناهمسان هستید اصلا شبیه هم نیستیدو خیلی کوچولو ید. شب هفتم هم بابا بزرگم حاج رضا (پدر مامان پرگل) با گفتن اذان و اسمتون شمارو نامگذاری کردند( این یه سنته عزیزای دلم) و ایشون باذکر اینکه خانمها مقدمترند ابتدا اندیا رو نامگذاری کرد و بعد اراد اینم یه النگو هدیه مامان پرگل و بابا رضا (دایی مهدی) به اندیا جون که البته به دستت خیلی بزرگه ...
11 اسفند 1393

روزمیلاد

چیزی به زمینی شدن شما فرشته های پاک اسمونی نمونده عصر روز پنجم اسپند روز مبارک سپندارمذدگان (خاله جون خیلی دوست داشتم امروز به دنیا میومدید) من و مامان پرگل همراه مامان مهناز وعمه سلیمه و عمه سوسن و ارشیدا کوچولو با بابا سجاد, مامان پریسارو برای بستری شدن در بیمارستان همراهی کردیم میدونم واسه ی بستری کردن خیلی زیاد بودیم اما همه مون خیلی ذوق داشتیم مثلا تازه خاله و عمه میشدیم دیگه! شب همه برگشتیم خونه و تنها مامان پریسا موند اما صبح زود من و مامان پرگل و باباسجاد ومامان مهناز ساعت هفت باز رفتیم بیمارستان بعد از ماهم عمه سلیمه و سوسن اومدند. راستش مامان پریسا خیلی کلافه بود اون روز عمل زایمان زیاد بود و مامانی رو خیلی دیر بردن اتاق ...
6 اسفند 1393
1